گوشه هایی از صعب العبور بودن میسر
در حین صخره نوردی چشمش به یه سنگ سبز میوفته و میره سمتش .وقتی دست به سنگ میکشه سنگه از خودش نور در میکنه و میوفته توی رودخونه و از دل رودخونه یه پل میاد بالا موهیول از روی پل رد میشه و خودشو میرسونه به قبر جومونگ
که اول میخواد جویای احوال پدر بزرگش بشه ولی هر چی زور میزنه نمیتونه در قبر رو باز کنه بی خیال میشه و شمشیرو اون کنار میبینه
اونطرف غار صحبت از دیر کردن موهیول و کشته شدنه ، هئ میونگ میخواد بره دنبالش که موهیول با شمشیر میاد اونجا
مبارزه شروع میشه و گیو دست خالی روفت دوتاشنو میاره و میگیدرشون به بیگاری
توی شهر هم که میرند چوبالسو و افرادشو میبیند و میرند دنبالشون توی کافه
که میفهمند دارند معامله قاچاق میکنند و موهیول میره جلو ولی مارو از ترس قایم میشه .
مارو هم از اونجا فرار میکنه و زود میره خبردست گل موهیولو به گیو میده


























































































































