تبليغاتX

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر

هر چی که بخوای
مطمئن باش ضرر نمی کنی....
جستجو
ads
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه ي آرزوهاش پر کشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاهشو گوشه اي دوخت
چشمش افتاد به قفس، دل اون بد جوري سوخت
زود پريد روي درخت، تو قفس سرک کشيد
تو چشم مرغ اسير غم دل تنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد، رفت توي قفس نشست
تا که از حرف هاي مرغ، شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالا ها سوار ابر ها بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونه ش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک اون رو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنها يي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميان قفس وزيد
آسمون سرخ آبي شد سوز برف از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ، مرد و موندگار نشد
چشماشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد

در تب و تاب رفتنم
به فکر راهی شدنم

تو ای همیشه هم سفر
مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس
به هر کس از من بنویس

ای تو هوای هر نفس
هر نفس از من بنویس

مرا به دنیا بنویس
همیشه تنها بنویس

به آب و خاک ، آتش و باد
برای فردا بنویس

تو جان من باش و بگو
به یاد من باش و بگو


لحظه به لحظه میشکنم سایه به سایه هر نفس

زندنویم تو دست تو تو این زمین تو این قفس

لحظه به لحظه گم شدم تقدیر من شکی نداشت

نفس نمونده واسه من این گم شدن نفس نزاشت

از این قفس از این زمین میخوام برم پر بکشم

برای این همه دیوار یه گوشه ای در بکشم



خواستم از تو بگذرم ، اما دل گفت که نمیشه
اومدم تو شب چشمات گم بشم واسه همیشه

گفتم این شب چه سیاست ، گفتی ماه من نمیشی
این سیاهی از کجاست ، نور راه من نمیشی

گفتم آسمون من ، هیچ ستاره ای نداره
گفتی دل جای دیگست ، راه چاره ای نداره

گفتم این چشمای خیس ، گفتی از من ننویس
گفتم این راه دراز ، گفتی باغم تو بساز

گفتم حرفی تو بزن ، گفتی که نه تو نه من
گفتم اما میمیرم ، گفتی باید برم .....
Posted by EIRAJ at 17:31 | Link To This Post ID 128 | Topic : شعر و ادبیات
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
در قیر شب


دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است


دود می خیزد


دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

سپیده


در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید

Posted by EIRAJ at 17:25 | Link To This Post ID 126 | Topic : شعر و ادبیات
جمعه سوم آبان 1387

راه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

 

بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو

Posted by EIRAJ at 10:48 | Link To This Post ID 116 | Topic : شعر و ادبیات
جمعه سوم آبان 1387

اندکی صبر کن پرنده من!

تک درختی در اين بيابانم

 

خسته و بی پناه و درمانده

 

قصه بر گريز غربت را

 

باد در شاخسار من خوانده

 

اندکی صبر کن پرنده من!

 

بالهای تو پيش من مانده

 

بالهايت دل منند مرو

 

از دلت عشق را که کوچانده ؟!!!

 

عاقبت سبز سبز خواهم شد

 

ساقه ها از شکوفه پوشانده

 

از خزان با تو رخت خواهم بست

 

به بهاری که اشک رويانده

 

زندگی را دوباره خواهد ديد

 

برگهايی که مرگ بوسانده

 

صبر کن صبر کن پرنده من!

 

بالهای تو پيش من مانده

Posted by EIRAJ at 10:44 | Link To This Post ID 115 | Topic : شعر و ادبیات
جمعه سوم آبان 1387

مادرم میخندد


در بياباني دور
كه نرويد جز خار
كه نتوفد جز باد
كه نخيزد جز مرگ
كه نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاك كسي

زير يك سنگ كبود
در دل خاك سياه
ميدرخشد دو نگاه
كه به ناكامي از اين محنتگاه
كرده افسانه ي هستي كوتاه

باز ميخندد مهر
باز ميتابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه
با دلي خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
ميروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ كبود
تا كشم چهره بر آن خاك سياه
وندرين راه دراز
ميچكد بر رخ من اشك نياز
ميدود در رگ من زهر ملال

منم امروز وهمان راه دراز
منم اكنون وهمان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشك نياز

بينم از دور در آن خلوت سرد
در دياري كه نجنبد نفسي از نفسي
ايستادست كسي

روح آواره كيست؟
پاي آن سنگ كبود؟
كه در اين تنگ غروب
پر زده آمده از ابر فرود

مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز
نه مرا تاب نگاه

شرمگين ميشوم از وحشت بيهوده ي خويش
سرونازيست كه شادابتر از صبح بهار
قد برافراشته از سينه ي دشت
سر خوش از باده ي تنهائي خويش

شايد اين شاهد غمگين غروب
چشم در راه من است
شايد اين بنده ي صحراي عدم
با منش يك سخن است
من در انديشه اين سرو بلند
وينهمه تازگي و شادابي
در بياباني دور
كه نرويد جز خار

غرق در ظلمت اين راز شگفتم
خنده اي ميرسد از سنگ به گوش
سايه اي ميدود از سرو/جدا
در گذرگاه غروب
در غم آويز افق
لحظه اي چند به هم مينگريم
سايه ميخندد و ميبينم واي...
مادرم ميخندد

مادر... اي مادر خوب !
اين چه روحي است عظيم؟
وين چه عشقي است بزرگ؟
كه پش از مرگ نگيري آرام

تن بيجان تو در سينه ي خاك
به نهاليكه در اين غمكده تنها مانده است
باز ميبخشد جان
قطره خوني كه بجا مانده در آن پيكر سرد
سرو را تاب و توان ميبخشد
شب همآغوش سكوت
ميرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز/رو كرده به اين شهر پر از جوش و خروش
ميروم خوش به سبكبالي باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد
Posted by EIRAJ at 10:43 | Link To This Post ID 114 | Topic : شعر و ادبیات
جمعه سوم آبان 1387

بوی خداوند

 

 

ای خاطره آینه پیوند

آمیزه ای از گریه و لبخند

 

و ای پیچک پیچای صدایت

پیچیده بر اندام دماوند

 

من منتظرت این سوی کارون

تو خاطره ات آن سوی اروند

 

برگرد که بر آذر جانم

یک چنگ نمک ریزی و اسپند

 

با یاد تو بر طاقچه مانده ست

یک شیشه پر از بوی خداوند

Posted by EIRAJ at 10:42 | Link To This Post ID 113 | Topic : شعر و ادبیات
جمعه بیست و ششم مهر 1387
حضرت على (ع) :
آنها كه به عهد خود وفا مى كنند برگزيده ترين مردم هستند.
افلاطون :
از شاعر نخواهيد خودش را شرح دهد، نمى تواند.
امرسون :
بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه
از ميان ما رفته باشند.
امام على (ع) :
زود پاداش دادن، كمال بزرگوار است.
لورنس دورل :
تاريخ تكرار بى پايان خطاهاى زندگى است.
شكسپير :
سربر گريبان فرو بر، از دل خويش بپرس آنچه را كه مى داند.
اينشتين :
هيچ كس به خرد غايى نرسد، مگر آن را در خود جست وجو كند.
جين كاكتيو :
تاريخ حقيقتى است كه سرانجام به افسانه و افسانه دروغى است كه سرانجام به تاريخ مى پيوندد.
اف پى دانسى :
مى توانيد انسانى را به كسب دانش رهنمون كنيد، اما نمى توانيد او را وادار به انديشيدن كنيد.
جواهر نعل نهرو :
برگرداندن تصاوير آويخته بر ديوار، مسير تاريخ را دگرگون نمى كند.
بارونس استاكس :
آنچه را تا ديروز گناه مى خوانديم، امروز بيان شخصيت و احساسات خود مى ناميم.
بنيامين فرانكلين :
آنان كه آزادى را فداى امنيت مى كنند، نه شايستگى آزادى را دارند و نه لياقت امنيت را.
هلن كلر :
خوشبختى لذت مشتركى است كه حاصل يارى بى چشمداشت به ديگران است.
سانسكريت:
نيك زيستن امروز، ديروز را به خوابى شيرين و فردا را به رؤياى اميد بدل مى سازد.
اچ لاسكى :
نشانه مهارت، دانستن بيشترين ها در مورد كوچك ترين ها است.
بى پيماستر :
اولين گام در راه آگاهى، درك جهل است.
جبران خليل جبران :
خداوندا، نمى توانيم از تو چيزى بخواهيم كه تو نيازهاى ما را مى دانى، پيش از اينكه در ما پديدار شود.
Posted by EIRAJ at 16:35 | Link To This Post ID 76 | Topic : شعر و ادبیات
جمعه بیست و ششم مهر 1387
جملاتي جالب!!
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
.... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.
Posted by EIRAJ at 16:33 | Link To This Post ID 74 | Topic : شعر و ادبیات
جمعه بیست و ششم مهر 1387
فردا اگر ز راه نمی آمد، من تا ابد كنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه عشقم را ، در آفتاب عشق تو می خواندم
در پشت شیشه های اطاق تو، آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت ، گوئی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه آئینه، تصویر ما شكسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقه گندم بود، موهای من، خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینه من می سوخت، می خواستم كه با تو سخن گوید
اما صدایم از گره كوته بود، در سایه ، بوته هیچ نمی روید
ز آنجا نگاه خسته من پر زد، آشفته گرد پیكر من چرخید
در چارچوب قاب طلائی رنگ، چشم مسیح بر غم من خندید
دیدم اطاق در هم و مغشوش است، در پای من كتاب افتاده
سنجاقهای گیسوی من آنجا، بر روی تختخواب تو افتاده
از خانه بلوری ماهیها، دیگر صدای آب نمی آید
فكر چه بود گربه پیر تو، كه او را به دیده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پریشانم ، برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم كه با تو سخن گوید، اما خموش ماند بروی تو
آنگه ستارگان سپید اشك، سوسو زدند در شب مژگانم
دیدم كه دستهای تو چون ابری ، آمد به سوی صورت حیرانم
دیدم كه بال گرم نفسهایت، سائیده شد به گردن سرد من
گوئی نسیم گمشده ای پیچید، در بوته های وحشی درد من
دستی درون سینه من می ریخت، سرب سكوت و دانه خاموشی
من خسته زین كشاكش دردآلود، رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد اندوه فردا را، گفتم سفر فسانه تلخی بود
ناگه بروی زندگیم گسترد، آن لحظه طلائی عطر آلود
آنشب من از لبان تو نوشیدم، آوازهای شاد طبیعت را
آنشب به كام عشق من افشاندی، زان بوسه قطره ابدیت را
فروغ فرخزاد
__________________

Posted by EIRAJ at 16:23 | Link To This Post ID 72 | Topic : شعر و ادبیات
جمعه بیست و ششم مهر 1387
یادته گفتی و گفتم

شعر از هما میرافشار

--------------------

یادته گفتی و گفتم که چه تنگه قفسامون

توی این تنگی و وحشت چه میگیره نفسامون

تو می خواستی که فدا شی من می خواستم که رها شم

تو می خواستی که فنا شی من می خواستم که نباشم

چه غریبونه نگاهت در و دیوار رو نگاه کرد

انگار از تو آسمونها یه کسی تو رو صدا کرد

تو نگاه تو رضایت با غرور عاشقونه

شوق پرواز توی چشمات انگاری می ری به خونه

گفتی آروم زیره گوشم زندگی یه حرف پوچه

چرا ماندن و پوسیدن آخرش رفتن و کوچه

حرف هردومون یکی بود تو چه زیبا پر کشیدی

قفسو ساده شکستی چتر گل به سر کشیدی

حالا حتی آسمونها وسعتش به زیر پاته

می دونستی پر کشیدن بهترین راه نجاته

قدرتت قدر یه دنیا قلب تو مثل یه دریا

این حقارت واسه من بس تو اونجا و من اینجا

من تو مرداب زمینم تو به معبودت رسیدی

من توی بهت عمیقم تو به مقصودت رسیدی

اگه زندونم نباشه من توی دنیا اسیرم

تو تونستی پر کشیدی من می مونمومی میرم

یادته گفتی و گفتم که چه تنگه قفسامون

توی این تنگی و وحشت چه میگیره نفسامون

می دونی تا ابد هم یادت از دلم نمی ره

تو عقاب پر غروری دل پرنده ای اسیره
Posted by EIRAJ at 16:19 | Link To This Post ID 71 | Topic : شعر و ادبیات
جمعه بیست و ششم مهر 1387
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

فاضل نظری
Posted by EIRAJ at 16:17 | Link To This Post ID 69 | Topic : شعر و ادبیات
درباره وبلاگ

سلام.
از اینکه به وبلاگم اومدی خیلی خوحالم.
زود نرو از بخش های مختلف دیدن کن.

قول بده اگر می خوای بری بارم بیای.

باتشکر
EIRAJ
موضوعات
نویسنده
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati