مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه ي آرزوهاش پر کشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاهشو گوشه اي دوخت
چشمش افتاد به قفس، دل اون بد جوري سوخت
زود پريد روي درخت، تو قفس سرک کشيد
تو چشم مرغ اسير غم دل تنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد، رفت توي قفس نشست
تا که از حرف هاي مرغ، شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالا ها سوار ابر ها بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونه ش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک اون رو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنها يي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميان قفس وزيد
آسمون سرخ آبي شد سوز برف از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ، مرد و موندگار نشد
چشماشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد
در تب و تاب رفتنم
به فکر راهی شدنم
تو ای همیشه هم سفر
مرا شناختی تو اگر
مرا پس از من بنویس
به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس
هر نفس از من بنویس
مرا به دنیا بنویس
همیشه تنها بنویس
به آب و خاک ، آتش و باد
برای فردا بنویس
تو جان من باش و بگو
به یاد من باش و بگو
زندنویم تو دست تو تو این زمین تو این قفس
لحظه به لحظه گم شدم تقدیر من شکی نداشت
نفس نمونده واسه من این گم شدن نفس نزاشت
از این قفس از این زمین میخوام برم پر بکشم
برای این همه دیوار یه گوشه ای در بکشم
خواستم از تو بگذرم ، اما دل گفت که نمیشه
اومدم تو شب چشمات گم بشم واسه همیشه
گفتم این شب چه سیاست ، گفتی ماه من نمیشی
این سیاهی از کجاست ، نور راه من نمیشی
گفتم آسمون من ، هیچ ستاره ای نداره
گفتی دل جای دیگست ، راه چاره ای نداره
گفتم این چشمای خیس ، گفتی از من ننویس
گفتم این راه دراز ، گفتی باغم تو بساز
گفتم حرفی تو بزن ، گفتی که نه تو نه من
گفتم اما میمیرم ، گفتی باید برم .....
